قاصدک بی خبر
اما پس من چه!؟ منی که گريه را از ياد برده ام! منی که سهمم از شب چيزی جز هم بستری با تنهايی ها و کابوس ها نيست. باد چه سوزناک شيون مي کرد و مانند ديوانگان به هر سويی می گريخت زمانی که شقايق ها چادر به سر کرده و اجازه ی نوازش را به دستانش ندادند. اما پس من چه!؟ منی که گريه را از ياد برده ام! و از گريختن سهمی جز پا هايی بی جان و تنی خسته ندارم. منی که بغض درون گلويم خانه کرده است.منی که درد زخم های قديمی وجودم را فرا گرفته اند.منی که همنشينی جز دلتنگی ها ندارم و منی که سکوت و سرما تنم را هر ثانيه لگد مال می کنند. آه...! من گريه را از ياد برده ام. منی که حتی عشق... نه! هنوز عشق را به خاطر دارم... س.ص چشم دوخته ام به میله ها و دستها کی میشود که با شیون خود این دزها و پنجره ها را در هم شکنم کی میشود که با دستان خود این میله ها و دستها را در هم شکنم کی میشود با دندانهای خود این ریشه ننگ را از میان ببرم از چشمهای دوزیده ام اشک جاری شده از گوشهای شکسته ام خون جا ری شده حال با این خو ن و اشک چه میتوانم بکنم جز شیون برای ازادی و در هم شکستن درها،پنجره ها، میله ها و دستها RAT رمقی برای فریاد ! رمقی برای شیون ! رمقی برای کشیدن یک آه... ! دیگر هیچ باده ای مرا سر مست نمی کند.دیگر هیچ آغوشی نیست تن بی جان و سردم را نم نمک گرمایی بخشد و دیگر هیچ بستری نیست که مرا لحظه ای از سیاهچاله ی کابوس رهایی دهد.خورشید گرمایش را از دستان خسته و سرما زده ام دریغ می کند. ماه از من رو می گیرد و آسمان دیگر تصویر عشق بازی ستاره ها نیست. مجنون قلب خود را سنگسار می کند.لیلا رویا های خود را به صلیب می کشد و تن خود را به حراج می گذارد. رمقی برای فریاد ! رمقی برای شیون ! رمقی برای کشیدن یک آه... ! شقایق ها و لاله ها بی عطر و بی ریشه در گلدان های کوچک و تنگ گذر عمر می کنند.قناری ها نوک های کوچک و ظریفشان را دوخته اند.دریا ها سله بسته اند. و باد ها به تشییع جنازه ی درختان می روند.قاصدک ها ی دلشکسته دیگر خبرهای خوب با خود نمی آورند.گویی خدا به خواب رفته و هیچ کس رمقی برای بیدار کردنش ندارد ! رمقی برای فریاد ! رمقی برای شیون ! رمقی برای کشیدن یک آه... ! س.ص شاید این اخرین حرفی باشه که دارم توی ذهنم هجی می کنم .شاید فکری باشه دراعماق ذهنم، شاید توهمی باشد. شاید حسی با شه در دستام که مشت میشه بر میله ها ، شاید حس کر بودن، کور بودن، یا شاید هم حس لال بودن باشه در اعماق وجودم.شاید بغزی باشه که تو گلوم گیر کرده و داره خفم میکنه.شاید هم حرفی باشه وعده ای باشه که دارن درمودش حرف می زنن و عمل نمی کنن . شاید گلوله ای باشه که در قلبم نشسته.شاید چیزی باشه که سی سال دارن درموردش حرف می زنن ولی عمل نمی کنن. شاید تاریکی باشه که به نظرشون تمام وجود منو فراگرفته.شاید حسی بوده که فکر می کردم دارم و همیشه داشتم ولی از من گرفتن.شاید یک حس مشترک باشه بین همه ی ماها ومی خواهیم ان را پس بگیریم ولی بنظروشون بهتر خفه بشیم وهیچوقت ازش حرفی نزنیم. RAT هنوز یادت هستم در شب های برفی آن شب که ناله ی قلبم را نشنیدی و
رفتی نمی دانستی تنهایی با من سازگار نیست زندگی بدون تو برایم ممکن نیست آن شب برفی سپید نبود سیاه بود و سیاهی که بر دل من نشست کاش می ماندی وغرور برف ها را نمی شکستی من ماندم در قاب انتظار و تنهایی قابی که در قلبش تصویری جز منظره ی سیاهی نیست ماه گریه می کند،ابر ها شیون می کنند حال کجایی که شب بی توسیاه و غمگین است یادت می آید که
ستاره ای بودی ستاره ای دنباله دار و درخشان ای زیبا ترینم،ستاره ای دنباله دارشو ستاره ی زیبا در شب های سیاه دلتنگی ها بار دیگر مزرعه ی سرما زده و بی جان مرا روشن کن بگذار بذر عشق تو در مزرعه ی دل من باقی بماند بر خاک خسته و سله بسته ی آن بوسه ی امید بزن بگذار که من هم در کنار تو باشم و تو را احساس کنم مگذار که سوز سرما بذر عشق ما را ببرد مگذار که سرما جوانه ی محبت ما را از پای در بیاورد جوانه های عشق و محبت را در آغوش بگیر بگذار که در آغوش گرمت شکوفه بزنند بگذار که همه ببینند که از دل خاک بی جان و سله بسته ام دوباره مزرعه ای پر بار از عشق و
امید متولد شده بگذار دوباره با هم بمانیم ای زیبا ترینم،دیگر تنهایم مگذار RAT
اي زاهدان ياري كنيد! قلب من مست شده جامه شكسته رخت و لباس كفر بر تن كرده،توبه بشكسته اي زاهدان ياري كنيد! مست عطر نفس بي بندباريست گريه كرده،مست گشته،در پي فكر فراريست اي زاهدان ياري كنيد! هوري و رود شراب را فراموش كرده شيفته ي جفت چشم خماريست ومرا ديوانه كرده اي زاهدان ياري كنيد! اي دوستان ياري كنيد! هر چه فرياد زدم،هيچ كس كمكي بر من آواره نكرد كمكي بر اين درويش بيچاره و سر گشته نكرد جز لبان باده زده اش مرا آرام و خمار و مست عطرخويش نكرد س.ص پشت در اتاق قلبم رفتم.لباس نو پوشيده بود.عطر خوشي به خودش زده زده بود.جلوي آيينه وايساده بود و داشت مو هاش رو شونه مي كرد.فكر مي كرد وقتي مياي با خودت مي بريش.خنجرم رو كه توي دستم ديدم،تمام تنم به لرزه افتاد. آروم،آروم بهش نزديك شدم.لبخند زده بود و ترانه ي عاشقانه مي خوند.وقتي خنجر رو از پشت توي بدنش فرو كردم.فرياد نكشيد،زجه نزد.فقط توي بغلم افتاده بود وبعد از كشيدن يك آه..مرد.حالا ديگه حتي دلي هم توي سينم ندارم.خنجرم رو روي تاغچه گذاشتم.تن بي جان و خسته ي من شكايتي از پاره،پاره شدن نداره.فقط وقتي اومدي؛ خودم مي دونم.تو بهم نگو كه دوستم نداري... س.ص كاش مي شد تمام ناله ها و افسوس ها،تمام اشك ها،تمام دلگرمي ها و عبور تمامي ثانيه ها ذره اي التيام بخش زخم عميق نمك سود شده ام باشد.حتي براي يك دم،حتي براي يك لحظه و يا حتي كمتر از آن.افسوس كه تمام روز هاي من بي تو روز مباداست. كاش مي شد كاش مي شد فاصله ي ميان دستانمان را از بين برد.افسوس كه ميان دستانمان را فاصله اي تلخ فرا گرفته.تلخ مثل احساس گناه،تلخ مثل ترس.كاش مي شد اين فاصله را از بين برد.حتي براي يك دم،حتي براي يك لحظه و يا حتي كمتر از آن.افسوس كه تمام روز هاي من بي تو روز مباداست. كاش مي شد كاش مي شد اي قلب خسته ي من لحظه اي آرام مي گرفتي تا چشمانم نفسي تازه كنند.ديگر رمقي برايم باقي نمانده،حتي براي كشيدن يك آه...،حتي براي زمزمه كردن نام تو.حتي براي يك دم.حتي براي يك لحظه و يا حتي كمتر از آن.افسوس كه تمام روز هاي من بي تو روز مباداست. كاش مي شد كاش مي شد دررويا كلبه اي از اميد مي ساختيم دور از ريشخند كساني كه دردمان را دروغ،و دور از مشت هاي گره كرده ي كساني كه عشقمان را گناه دانستند.حتي براي يك دم.حتي براي يك لحظه و يا حتي كمتر از آن.افسوس كه تمام روز هاي من بي تو روز مباداست. كاش مي شد كاش مي شد قطره اشكي مي شدم كه هنگام دلتنگي از چشمانت تا لبانت را بوسه باران ميكردم.نزديكت مي بودم.و به لالايي نفس هايت گوش مي دادم. .حتي براي يك دم.حتي براي يك لحظه و يا حتي كمتر از آن.افسوس كه تمام روز هاي من بي تو روز مباداست. كاش مي شد كاش ميشد فاصله ها را مي شكستي،دستان سردم را مي فشردي،با نگاهت اميد،و با بوسه ات عشق را به من هديه ميكردي،كاش مي آمدي و ميديدي كه از روزي كه براي شقايق ها داستان تو را تعريف كرده ام هر روز بوي تو از صحرا به مشام ميرسد.كاش مي آمدي و ميديدي كه تمام روز ها چشم انتظار تو هستند.با تو اي زيباترينم،هيچ روزي روز مبادا نيست... س.ص


